تبليغاتX
دلتنگيهام... - افسوس...
باران را دوست نداشت... همیشه باران وقتی می بارید که او پر از گریه بود... گریه را دوست نداشت...
هرچه شكفتم تو نديدي مرا رفتي و افسوس نچيدي مرا رفتي و افسوس نچيدي مرا ماندم و پژمرده شدم ريختم تا كه به دامان تو آويختم دامن خود را متكان اي عزيز اين منم اي دوست به خاكم نريز
+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388ساعت 17:36  توسط سپیده پیراینده  |