هرچه شكفتم تو نديدي مرا رفتي و افسوس نچيدي مرا رفتي و افسوس نچيدي مرا ماندم و پژمرده شدم ريختم تا كه به دامان تو آويختم دامن خود را متكان اي عزيز اين منم اي دوست به خاكم نريز
+
نوشته شده در یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388ساعت 17:36 توسط سپیده پیراینده
|
من همیشه تمام و کمال بودم سختی کشیدم تا بهترین باشم خسته شدم رو کسی تا حالا از من نشنیده روزگار در کنار زیباییش پستی و بلندی های زیادی داره با خودم عهد های تنهایی بستم ولی از ریشه با من تنهایی نمی ساخت بار ها عهد شکستم انسانها دیدم از مسلمان تا مسیحی کسی نفهمید که از خون و جون مایه گذاشتم چشم هایم رو بارها بستم ساده بودم به خدا فقط می خواهم عشق و مردانگی رو به زیباترین شکل نقاشی کنم همه می گفتند نقاشی ماهر هستم همه خریدار ولی چه فایده همه دارای آلبوم آلبوم هایی که در آن پر از نقاشی های نقاشان گردهم آمده وای بر ما اگر نقاشی خطا می کرد همه زیر سوال می رفتیم و رفتیم فکر می کردم عشق . صداقت . یکرنگی .معرفت و غیره معنی دارن ولی دانستم کاملا بی معنا هستند عشق مرد سپیده هم مرد کاکتوس شدم تا از دست خارهایم کسی به سادگیم دست نزند ولی دل کاکتوس همون سپیده موند زندگی مدام در جریان آخر نفهمیدم همه همسایه بودند پس چرا ما سوختیم دوباره گیتار دوباره قلم دوباره سکوت سکوتی پر از فریاد ای کاش معنی عشق و سادگی و یکرنگی رو پدرم به من نمی آموخت ای کاش وفاداری رو از مادرم نمی دیدم ولی آه که دیدم و آموختم...