|
باران را دوست نداشت... همیشه باران وقتی می بارید که او پر از گریه بود... گریه را دوست نداشت...
|
روز از نیمه گذشته بود
دخترک ، پهلوی من ، غمگین
نگاهش رو به صحرا بود
مرغ چشمانش در آن بی انتها پرواز می کردند
گاهی نیز پا می شد
اندکی می رفت
برمی گشت
غربت غمناک چشمانش ، هراسی سخت بر پاهام می افکند
لرزشی محسوس در دستان ، گریه ای محبوس در چشمش نمایان بود
نگاهش را به ابر آسمان می دوخت
دل من با دلش می سوخت
و می دیدم که انگشتان لرزانش ، بی وقفه
به جنگ کاروان گریه می رفتند...
و من در بهت و خاموشی ، برایش زیر لب آواز می خواندم :