تبليغاتX
دلتنگيهام... - من و دخترک...
باران را دوست نداشت... همیشه باران وقتی می بارید که او پر از گریه بود... گریه را دوست نداشت...

 

روز از نیمه گذشته بود

دخترک ، پهلوی من ، غمگین

نگاهش رو به صحرا بود

مرغ چشمانش در آن بی انتها پرواز می کردند

گاهی نیز پا می شد

اندکی می رفت

برمی گشت

غربت غمناک چشمانش ، هراسی سخت بر پاهام می افکند

لرزشی محسوس در دستان ، گریه ای محبوس در چشمش نمایان بود

نگاهش را به ابر آسمان می دوخت

دل من با دلش می سوخت

و می دیدم که انگشتان لرزانش ، بی وقفه

به جنگ کاروان گریه می رفتند...

و من در بهت و خاموشی ، برایش زیر لب آواز می خواندم :

"رها کن سیل اشک را ، که باید        گونه رابا نم نم باران دیده شستشو داد..."
+ نوشته شده در  یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت 19:21  توسط سپیده پیراینده  |