|
باران را دوست نداشت... همیشه باران وقتی می بارید که او پر از گریه بود... گریه را دوست نداشت...
|
وقتی از شلوغی شب های سرد به خلوت تنهاییت پناه میبری نگاه کردن به ماه تنها چیزیست که لرزش بدن ات را برای لحظه ای آرام میکند هرچند فاصله ات تا او بسیار است تو به مهتاب خیره میشوی و بی اختیار میگویی چقدر زیبایی تنها امید دهنده ام ماه لبخندی میزند و نور شهاب سنگی تورا بخود می آورد شب بر تو سخت میگذرد و ماه در حال شناکردن است ... اندکی بعد تو گیج و خسته از تنفس دردهای شبانه ات به دنبال مرهمی هستی نوری از مشرق تکانی بر اندام خشک و درد آلوده ات میدهد انگار که رویاست ولی این رویای صادق به تو آفتابی تابان هدیه میدهد زندگی جریان دارد تو میدانی که خورشید نورانی ترین چراغی است که خواهی داشت ولی به دنبال رویایی هستی که از خاطرت نرفته شب و شبهای بعد تو منتظر دوباره دیدن رویای زیبایت هستی .....در کنارانعکاس رویای تو در لرزش اشکهایت میبینی تنها نیستی تمام موجودات کره خاکیت منتظر دیدن رویای تو هستند گیاهان، پرندگان که با دیدنش آواز سر میدهند و عاشقان که با دیدنش به معشوق پناه میبرند.
اما من منتظرم تا به رویایم سلام کنم و به او بگویم دوستت دارم هر چند که لحظه ای بعد دیگر او را نخواهم دید ،رویای من ، ساز آواز پرندگان و طپش قلب گیاهان ،تو هستی. شیرین مرز شب و روز ،نوید بخش عاشقان خسته، سپیده !
نوری که در تو ست میلیونها سال در دل من وتمام موجودات کره خاکیم روشن است، هر شب به امید دیدنت آسمان را میجویم . اگر چه دور فلک نگذارد سالها تو را ببینم ولی هر شب به این امید به خواب میروم که صبح را با دیدن تو آغاز کنم و این امید هر وقت محقق شود با ز هم به تو خواهم گفت دوستت دارم .