|
باران را دوست نداشت... همیشه باران وقتی می بارید که او پر از گریه بود... گریه را دوست نداشت...
|
وقتی قلبهایمان کوچکتر از غصه هایمان می شودوقتی نمی توانیم اشکهایمان را پشت پلکهایمان پنهان کنیم و بغضهایمان پشت سر هم می شکنند
وقتی احساس می کنیم بدبختی ها بیشتر از سهممان است و رنج ها بیشتر از صبرمان
وقتی طاقتمان طاق می شود و تحملمان تمام ...
آن وقت است مطمئن می شویم که به تو احتیاج داریم و مطمئنیم که فقط تویی که کمکمان می کنی ....
آن وقت است که تو را صدا می کنیم
تو را آه می کشیم
تو را گریه می کنیم تو را نفس می کشیم
تو جواب می دهی
دانه های اشکمان را پاک می کنی
گره ی تک تک بغضهایمان را باز می کنی
و دل شکسته مان را بند می زنی بیشتر از تلاشمان خوشبختی می دهی وبیشتر از لبها ، لبخند!دردها را درمان می کنی و تلخ ها را شیرین نا امیدها امید می شوند و سیاه ها ، سفید سفید ....آن وقت می دانی ما چه می کنیم؟!ما بدترین کار را می کنیم....نه سپاس می گوییم و نه ممنون می شویم
ما فخر می فروشیم و می بالیم یادمان می رود که اصلاً چه کسی دعاهایمان را مستجاب کردو خوابهایمان را تعبیر و اشکهایمان را پاک
ما همیشه فراموش می کنیم ....ما همیشه از یاد می بریم....ما همان انسانی هستیم که ریشه اش از فراموشی است
سيب سرخ را "حوا "خورد و جهان را محكوم به زندگي كرد
جهان را خدا آفريد و "انسان"را مجبور به خوبي كرد
خوبي را " شيطان" پس زد و جهنم را بر پاكرد
جهنم را انسان "جاهل" آباد كرد
تو ، تو شدي ، از تو، من شدم ، من و تو ما شديم
تو...من...ما
هیچکدام راضی نمی شویم ، مِهر را ، جایگزین آن همه حس پَلشت کنیم
چرا که " عقب " می مانیم
از که ؟ا
دیگر انســـــــانها ؟ا
هه
اگر روزی بیاموزیم و تلاش کنیم با کمی صبوری ، خشم دنیای تیره را
با سپیدی پاسخ بگوییم ، آرام آرام نسلی کوچک از" انسان "ها پا می گیرد
فکر بقا نباشیم ؟!ا
هـــــــــــی !ا
بگذار "ما " نباشیم و زمین ، پاک از "غیر انسان "شود
تاوان "سپید " بودن ، هجرت است
بگذار بهار بیاید و آرامش ، بی تابم کمی
بی نام و بی نشان ، من و تو ، که برای زیستن "رنج " کشیدیم
خود ستایی نیست ، دنیای ما کجا و دنیای اینان کجا و
" نا مردمان" ، بی خبر از غم شبانه ی مان
همین !ا
جامعه ایی سُست بنا شده ،آن هم بر پایه ی عُـــــــــــق
عزیزم ، خوبم !ا
به پهنای چهره ، در عین نشان راه ، امــــــــــید است
بگذار سیگار دیگری آتش زنم و بیندیشم
وقتی می نویسم آرامم
چشمانم را می بندم و در عاشقانه ی مبهم او پیش می روم
قهوه ، سرد شده و خاکستر سیگار، روی برگه می ریزد
باورت نیست و باورم هست
هیچکس سراغی از بی کسی ام نگرفت ، جز تو
برایم کمی باران بفرست
نه که فکر کنی تشنمه ها ، نه ، برای پونه های باغچه می خواهم
پس یادت نرود چه می خواهم
با نوک انگشتانم ، با نوک انگشتانت بازی کردم
چقدر خواستنی
در دوردست موجی از بلا تکلیفی و ویرانی ، بانگ و نهیبی
در خور روانه می کند ، من اما ، جنس آب ام
جنس این همه حرف در سینه
زندگی را مزه مزه می کنم
روزگار کرشمه نیست ، خوش صورتی هم به جای خود
Fri Feb 29 10