تبليغاتX
دلتنگيهام...
باران را دوست نداشت... همیشه باران وقتی می بارید که او پر از گریه بود... گریه را دوست نداشت...
خودت را از کسی پس نگیر شاید این تنها چیزیست که او دارد...وقتی که میگویی دوستت دارم اول روی این جمله فکر کن...شاید نوری را روشن کنی که خاموش کردن آن به خاموش شدن او ختم شود
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386ساعت 8:34  توسط سپیده پیراینده  | 

وقتی قلبهایمان کوچکتر از غصه هایمان می شودوقتی نمی توانیم اشکهایمان را پشت پلکهایمان پنهان کنیم و بغضهایمان پشت سر هم می شکنند
وقتی احساس می کنیم بدبختی ها بیشتر از سهممان است و رنج ها بیشتر از صبرمان
وقتی طاقتمان طاق می شود و تحملمان تمام ...
آن وقت است مطمئن می شویم که به تو احتیاج داریم و مطمئنیم که فقط تویی که کمکمان می کنی ....
آن وقت است که تو را صدا می کنیم
تو را آه می کشیم
تو را گریه می کنیم تو را نفس می کشیم
تو جواب می دهی
دانه های اشکمان را پاک می کنی
گره ی تک تک بغضهایمان را باز می کنی
و دل شکسته مان را بند می زنی بیشتر از تلاشمان خوشبختی می دهی وبیشتر از لبها ، لبخند!دردها را درمان می کنی و تلخ ها را شیرین نا امیدها امید می شوند و سیاه ها ، سفید سفید ....آن وقت می دانی ما چه می کنیم؟!ما بدترین کار را می کنیم....نه سپاس می گوییم و نه ممنون می شویم
ما فخر می فروشیم و می بالیم یادمان می رود که اصلاً چه کسی دعاهایمان را مستجاب کردو خوابهایمان را تعبیر و اشکهایمان را پاک
ما همیشه فراموش می کنیم ....ما همیشه از یاد می بریم....ما همان انسانی هستیم که ریشه اش از فراموشی است

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم اسفند 1386ساعت 17:46  توسط سپیده پیراینده  | 

دنیا دیوارهای بلند دارد و درهای بسته که دور تا دور زندگی را گرفته اند. نمی شود از دیوارهای دنیا بالا رفت، نمی شود سرک کشید و آن طرفش را دید.اما همیشه نسیمی از آن طرف دیوار کنجکاوی آدم را قلقلک می دهد. کاش دیوارها پنجره داشت و می شد گاهی به آن طرف نگاه کرد.شاید هم پنجره اش زیادی بالاست و قد من نمی رسد. البته می شود از دیوارها فاصله گرفت واصلا فراموش کرد و قاطی زندگی شد،یا اینکه می شود تیشه ای برداشت و کند وکند.شاید دریچه ای ،شاید شکافی ،شاید روزنی،سر سوزن برای رد شدن نور، برای عبور عطر و نسیم، برای… بگذریم… گاهی ساعتها پشت این دیوار می نشینم و گوشم را می چسبانم به آن تا اگر همه چیز ساکت باشد صدای باریدن روشنایی را از آن طرف بشنوم .اما هیچ وقت همه چیز ساکت نیست و همیشه چیزی هست که صدای روشنایی را خط خطی کند… دیوارهای دنیا بلند است و من گاهی دلم را پرت می کنم آن طرف دیوار.مثل بچه بازیگوشی که توپش را از سر شیطنت به خانه همسایه می اندازد، به امید آنکه در آن خانه باز شود.گاهی دلم را پرت می کنم آن طرف دیوار . آن طرف، حیاط خانه خداست... و آن وقت هی در می زنم، در می زنم ، در می زنم ، و می گویم:"دلم افتاده توی حیاط شما، می شود دلم را پس بدهید؟" کسی جوابم را نمی دهد، کسی در را برایم باز نمی کند.اما همیشه ، دستی ، دلم را می اندازد این طرف دیوار. همین… ومن این بازی را دوست دارم .همین که دلم پرت می شوداین طرف دیوار ، همین که… من این بازی را ادامه می دهم و آنقدر دلم را پرت می کنم، آنقدر دلم را پرت می کنم تا خسته شوند.تا دیگر دلم را پس ندهند.تا آن در را باز کنند و بگویند:"بیا خودت دلت را بردار و برو." آن وقت من می روم و دیگر برنمی گردم و من این بازی را ادامه می دهم
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386ساعت 11:52  توسط سپیده پیراینده  | 

درانتظار کسی باش که مایل باشد در زمانی که در ساده ترین لباس هستی تو را به دنیا نشان دهد
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386ساعت 11:41  توسط سپیده پیراینده  | 

سيب سرخ را "حوا "خورد و جهان را محكوم به زندگي كرد
جهان را خدا آفريد و "انسان"را مجبور به خوبي كرد
خوبي را " شيطان" پس زد و جهنم را بر پاكرد
جهنم را انسان "جاهل" آباد كرد
تو ، تو شدي ، از تو، من شدم ، من و تو ما شديم
تو...من...ما
هیچکدام راضی نمی شویم ، مِهر را ، جایگزین آن همه حس پَلشت کنیم
چرا که " عقب " می مانیم
از که ؟ا
دیگر انســـــــانها ؟ا
هه
اگر روزی بیاموزیم و تلاش کنیم با کمی صبوری ، خشم دنیای تیره را
با سپیدی پاسخ بگوییم ، آرام آرام نسلی کوچک از" انسان "ها پا می گیرد
فکر بقا نباشیم ؟!ا
هـــــــــــی !ا
بگذار "ما " نباشیم و زمین ، پاک از "غیر انسان "شود
تاوان "سپید " بودن ، هجرت است
بگذار بهار بیاید و آرامش ، بی تابم کمی
بی نام و بی نشان ، من و تو ، که برای زیستن "رنج " کشیدیم
خود ستایی نیست ، دنیای ما کجا و دنیای اینان کجا و
" نا مردمان" ، بی خبر از غم شبانه ی مان
همین !ا
جامعه ایی سُست بنا شده ،آن هم بر پایه ی عُـــــــــــق
عزیزم ، خوبم !ا
به پهنای چهره ، در عین نشان راه ، امــــــــــید است

بگذار سیگار دیگری آتش زنم و بیندیشم
وقتی می نویسم آرامم
چشمانم را می بندم و در عاشقانه ی مبهم او پیش می روم
قهوه ، سرد شده و خاکستر سیگار، روی برگه می ریزد
باورت نیست و باورم هست
هیچکس سراغی از بی کسی ام نگرفت ، جز تو
برایم کمی باران بفرست
نه که فکر کنی تشنمه ها ، نه ، برای پونه های باغچه می خواهم
پس یادت نرود چه می خواهم
با نوک انگشتانم ، با نوک انگشتانت بازی کردم
چقدر خواستنی
در دوردست موجی از بلا تکلیفی و ویرانی ، بانگ و نهیبی
در خور روانه می کند ، من اما ، جنس آب ام
جنس این همه حرف در سینه
زندگی را مزه مزه می کنم
روزگار کرشمه نیست ، خوش صورتی هم به جای خود

Fri Feb 29 10

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم اسفند 1386ساعت 17:0  توسط سپیده پیراینده  | 

ای کاش می دانستم بعد از مرگم اولین اشک از چشمان چه کسی جاری می شود / و آخرین سیاهپوش که مرا به فراموشی میسپارد چه کسی خواهد بود
+ نوشته شده در  شنبه چهارم اسفند 1386ساعت 17:13  توسط سپیده پیراینده  |