می نویسم برای تو
برای تو که رفته ای
برای تو که به قول شاعر
" عاقبت رفتی و هزار بهونه دست این غروب لا مروت دادی"
خیلی دلم گرفته
از این همه رفتن و این همه نیومدن ها
چاره ای ندارم نه من نه همه اونایی که ستاره شمردن
بهونه خواب هر شبشونه
همه اونایی که برامون کسی هستن
همه با هم زیر سقف یه آسمونیم
اما
اما افسوس که هیچ ابری
مجال دیدن خورشید را برای همیشه
به هیچ کس نمی دهد
امروز همان فردایی است
که دیروز صحبتش بود
خوابم را گم کرده ام
خانه ام را گم کرده ام
خاطره های خفته در رنگ لباسهایم را
مضراب برنجی ترانه های تارم را
دلداری صبور زمزمه های آشنا را
رگه های خوش نقش مرمر و ماه را
حتی گرمای مطمئن صدایی را که می گفت
عشق نشان ساده ایست که
تنها وقتی گمش کردیم
پیدایش می کنیم...
+
نوشته شده در شنبه بیست و چهارم آذر 1386ساعت 11:1 توسط سپیده پیراینده
|
من نشاني از تو ندارم اما نشاني ام را براي تو مي نويسم: درعصرهاي انتظار،به حوالي بي کسي قدم بگذار! خيابان غربت را پيدا کن و وارد کوچه پس کوچه هاي تنهايي شو! کلبه ي غريبي ام را پيدا کن، کناربيدمجنون خزان زده و کنارمرداب ارزوهاي رنگي ام! درکلبه را باز کن حتماْ مرا می یابی...
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386ساعت 13:13 توسط سپیده پیراینده
|
دیروزها کسی را دوست می داشتی این روزها دلتنگی ... تنهایی ... تمام عمر مابه همین سادگی گذشت... نه آنچنان عاشق باش که هیچ چیز را نبینی، نه آنقدر ببین که هرگز عاشق نشوی!
+
نوشته شده در سه شنبه بیستم آذر 1386ساعت 7:41 توسط سپیده پیراینده
|
وقتي كه بود نمي ديدم. وقتي مي خواند نمي شنيدم. وقتي ديدم كه نبود. وقتي شنيدم كه نخواند.
چه غم انگيز است وقتي چشمه اي سرد و زلال در برابرت مي جوشد و مي خواند و مي نالد. تشنه آتش باشي نه آب و چشمه كه خشكيد چشمه كه از آن آتش كه تو تشنه آن بودي بخار شد و به هوا رفت و آتش كوير را تاخت و در خود گداخت و از زمين آتش روئيد و از آسمان آتش باريد و بعد عمري گداختن از غم نبودن كه تا بود از غم نبودن تو مي گداخت !
+
نوشته شده در سه شنبه بیستم آذر 1386ساعت 7:39 توسط سپیده پیراینده
|
تنهايی را دوست دارم زيرا بی وفا نيست... تنهايی را دوست دارم زيرا عشق دروغی در آن نيست ... تنهايی را دوست دارم زيرا تجربه کردم...
تنهايی را دوست دارم زيرا در کلبه تنهايی هايم در انتظار خواهم گريست وانتظار کشيدنم را پنهان خواهم کرد...
+
نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم آذر 1386ساعت 11:29 توسط سپیده پیراینده
|
مغزم خالی است
چشمهایم دیگر نمی بینند
دیگر نمی خواهند که ببینند
شمهایم ناامید شده اند
افسرده و خالی . . .
دیگر نمی گردند
از دیدن خسته شده اند
زخم ها عمیق است و خوب ناشدنی
دردها زیادند و فراموش ناشدنی
ـ اما . . .
هنوز احساس میکنم خدا همین نزدیکیست

+
نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم آذر 1386ساعت 11:27 توسط سپیده پیراینده
|