|
باران را دوست نداشت... همیشه باران وقتی می بارید که او پر از گریه بود... گریه را دوست نداشت...
|
از پشت پنجره بیرون را نگاه می کنم،خیابان خیس است و من میان این همه عابر و رهگذر تو را جستجو می کنم.مثل شمعی نیمه جان شده ام و خوب می دانم که روزی به پت پت خواهم افتاد و تمام خواهم شد.دربه دری هایم که تمامی ندارد،ذهنم انباشته از هزاران سوال بی جواب است........ خدایا خدایا خدایا این همه سکوت از تو چقدر سخت است،اینکه مرا می بینی اما اجابتم نمی کنی!
من خلاصه یک آهم که اگر از دهان این سرنوشت بیرون بیایم، دامن خیلی ها را خواهد گرفت، آهی که مثل یک بغض فرو رفته و یا شاید بلعیده شده، آهی که راهی برای خروج از این سینه تنگ نمی یابد. من مست عشق توام و اگر نیایی تمام خواهم شد، بیا تا دوباره آغاز شوم، سبز شوم و جوانه بزنم............
تمام بغضهایم بهانه است، بهانه ای که هر لحظه و هر ثانیه به خودم ثابت کنم که چقدر دوستت دارم و در انتظار تو تمام دقیقه ها را یکی یکی سر میبرم..................
امشب باز به یادت قطرات اشکم همچون مه روی صفحات کاغذ می لغظند، کاش می توانستم فریاد بزنم، کاش می شد بلند بلند گرسیت، اما افسوس که من فقط در خود می شکنم و حتی صدای شکستنم را باد به گوش تو نمی رساند....
خسته ام، شانه هایم چه لرزانند و من نمی توانم در این کوچه پس کوچه های غربت و دلتنگی تعادلم را حفظ کنم، مدام به زمین می خورم و بدنم کبود می شود. به دوش کشیدن این غم خمیده ام کرده...
من امشب سرگذشت خویش را، حادثه تلخ این عمر بیهوده را آنقدر برای شمع گفتم که تا سپیده سوخت و دم بر نیاورد، آنقدر برای آسمان گفتم که آسمان هم دلش گرفت و ابرهای تیره وجودش را پوشاند، آنقدر برای ماه گفتم که ماه از خجالت سرش را پایین انداخت و گفت.................
تقویم زندگی من همیشه روی فصل خزان ماند ...
خیالی نیست... من می مانم واین درد بزرگ، اما بدان که نمی گذرم از تو..............