تبليغاتX
دلتنگيهام...
باران را دوست نداشت... همیشه باران وقتی می بارید که او پر از گریه بود... گریه را دوست نداشت...
چارلي چاپلين به دخترش: تا وقتي قلب عريان كسي را نديدي بدن عريانت را نشانش نده! هيچ گاه چشمانت را براي کسي که معني نگاهت را نمي فهمد گريان مکن قلبت را خالي نگه دار اگر هم يه روزي خواستي كسي را در قلبت جاي دهي سعي كن كه فقط يك نفر باشد به او بگو كه تو را بيش تر از خودم وكمتر از خدا دوست دارم زيرا كه به خدا اعتقاد دارم وبه تو نياز دارم
+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم مهر 1386ساعت 11:50  توسط سپیده پیراینده  | 

از پشت پنجره بیرون را نگاه می کنم،خیابان خیس است و من میان این همه عابر و رهگذر تو را جستجو می کنم.مثل شمعی نیمه جان شده ام و خوب می دانم که روزی به پت پت خواهم افتاد و تمام خواهم شد.دربه دری هایم که تمامی ندارد،ذهنم انباشته از هزاران سوال بی جواب است........ خدایا خدایا خدایا این همه سکوت از تو چقدر سخت است،اینکه مرا می بینی اما اجابتم نمی کنی!

من خلاصه یک آهم که اگر از دهان این سرنوشت بیرون بیایم، دامن خیلی ها را خواهد گرفت، آهی که مثل یک بغض فرو رفته و یا شاید بلعیده شده، آهی که راهی برای خروج از این سینه تنگ نمی یابد. من مست عشق توام و اگر نیایی تمام خواهم شد، بیا تا دوباره آغاز شوم، سبز شوم و جوانه بزنم............

تمام بغضهایم بهانه است، بهانه ای که هر لحظه و هر ثانیه به خودم ثابت کنم که چقدر دوستت دارم و در انتظار تو تمام دقیقه ها را یکی یکی سر میبرم..................

امشب باز به یادت قطرات اشکم همچون مه روی صفحات کاغذ می لغظند، کاش می توانستم فریاد بزنم، کاش می شد بلند بلند گرسیت، اما افسوس که من فقط در خود می شکنم و حتی صدای شکستنم را باد به گوش تو نمی رساند....

خسته ام، شانه هایم چه لرزانند و من نمی توانم در این کوچه پس کوچه های غربت و دلتنگی تعادلم را حفظ کنم، مدام به زمین می خورم و بدنم کبود می شود. به دوش کشیدن این غم خمیده ام کرده...

من امشب سرگذشت خویش را، حادثه تلخ این عمر بیهوده را آنقدر برای شمع گفتم که تا سپیده سوخت و دم بر نیاورد، آنقدر برای آسمان گفتم که آسمان هم دلش گرفت و ابرهای تیره وجودش را پوشاند، آنقدر برای ماه گفتم که ماه از خجالت سرش را پایین انداخت و گفت.................

تقویم زندگی من همیشه روی فصل خزان ماند ...

خیالی نیست...  من می مانم واین درد بزرگ، اما بدان که نمی گذرم از تو..............

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم مهر 1386ساعت 11:41  توسط سپیده پیراینده  | 

دل كه رنجید از كسی خرسند كردن مشكل است

شیشه بشكسته را پیوند كردن مشكل است

كوه را با آن بزرگی میتوان هموار كرد

حرف ناهموار را هموار كردن مشكل است
+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم مهر 1386ساعت 11:26  توسط سپیده پیراینده  | 

آموخته ام که نگویم ای کاش آن کار را طور دیگری انجام داده بودم بلکه بگویم بار دیگر آن کار را طور دیگری انجام خواهم داد. آموخته ام که باید بر زمان مسلط باشم نه به زیر فرمان آن. آموخته ام هر سفر دور و درازی با بر داشتن تنها یک گام آغاز می شود...
+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم مهر 1386ساعت 11:18  توسط سپیده پیراینده  | 

براي باور کردن افراد....هرگز به حرفها تکيه نکن....زيرا فراموش خواهند شد....هرگز به چشمها بسنده نکن...زيرا تغيير خواهند کرد....تنها... اعمال انسانها هستند که قابل استناد و توجه اند. و در آخر....لحظات زندگي ات را با کسي بگذران که نه الزاماْ هم درد تو....بلکه.....هم شأن تو باشد

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم مهر 1386ساعت 10:24  توسط سپیده پیراینده  |