|
باران را دوست نداشت... همیشه باران وقتی می بارید که او پر از گریه بود... گریه را دوست نداشت...
|
پسرک روی صدای بلند خندهام خط کشید و جنگ اینگونه آغاز شد.
بی آنکه من خواهان جنگی باشم.
راه رفتم،
روی راه رفتنم خط کشید.
نگریستم ،
روی نگاه کردنم خط کشید.
سخن گفتم ،
گرچه چندان که باید ، زیرکانه و دلیرانه نبود – روی سخن گفتنم خط کشید.
روی تمام آهنگ هایی که دوست داشتم خط کشید.
روی همه شعارهای قدیمی و محبوبم خط کشید.
روی تمام نوشته هایم
که در آنها به راستی چیزی جز عشق کودکانه وجود نداشت خط کشید.
هنوز برای اینکه به گریه بیفتم ، به قدر کافی وقت بود
پس
به خورشید نگاه کردم
روی خورشیدم خط کشید
به زمین زیر پایم نگاه کردم
روی زمینم، زمین مقدسم خط کشید
و این کار ما شد.
من می جستم و می یافتم
او بی رحمانه خط می کشید.
هنوز برای اینکه به زانو در آیم و التماس کنم وقت بود
پس روی باغی که کشیده بودم خط کشید
و روی طینت رنگ
روی پرنده ای که پرواز داده بودم خط کشید
و روی ذات پرواز
روی گلی که دلشکسته بوئیدم خط کشید
و روی ماهیت عطر
و چون عاشق شدم ،
روی عشقم خط کشید
و این دیگر مسئله ای کاملاً شخصی بود.
فریاد زدم :
تو حق نداشتی روی آن خط بکشی
و او روی فریادم خط کشید.
تنها در این لحظه بود که به گریه افتادم
و او فرصت یافت روی گریه ام خطی بکشد.
پس اینگاه به گرداگرد خویش نگاه کردم
و دیدم تمام زندگی ام را خط خطی کرده است.
تنها اگر
یک روز صبح به او سلام می کردم
روی سلامم خط نمی کشید
و چون نکردم و سکوت کردم
روی پهنای سکوتم خط کشید
خطی که بوی خون می داد
و سرانجام
بر ارتفتعی دست یافت، بر ارتفاعی نشست
و از آن ارتفاع مرا پیروزمندانه نگریست...
و پیروزمندانه گفت :
"...اینک تو هیچ چیز نداری، هیچ چیز، هیچ چیز"
و من
آرام و غمزده ، متین و عزادار گفتم :
برای من هنوز هم یک رویای ژرف مانده است.
یک رویای بسیار ژرف رنگین
چیزی که در جنین حافظه محفوظ است.
چیزی که تو هرگز نمی توانی روی آن خطی بکشی
در هیچ زمانی و در هیچ مکانی
و تا چیزکی خط نخورده باقی است
در ارتفاع نیز برای تو خشم و عذاب بسیار است...
بیاد روزهای همیشه بارانی : سپیده
پازل دل کسي را به هم ريختن هنر نيست ؛ هر وقت تونستي با تيکه هاي شکست? دل کسي براش يه پازل دل جديد بسازي هنر کردي...
ياد گرفتم که : 1. با احمق بحث نکنم و بگذارم در دنياي احمقانه خويش خوشبخت زندگي کند. 2. با وقيح جدل نکنم چون چيزي براي از دست دادن ندارد و روحم را تباه مي کند . 3. از حسود دوري کنم چون حتي اگر دنيا را هم به او تقديم کنم باز هم از من بيزار خواهد بود . 4. تنهايي را به بودن در جمعي که به آن تعلق ندارم ترجيح دهم...
روز از نیمه گذشته بود
دخترک ، پهلوی من ، غمگین
نگاهش رو به صحرا بود
مرغ چشمانش در آن بی انتها پرواز می کردند
گاهی نیز پا می شد
اندکی می رفت
برمی گشت
غربت غمناک چشمانش ، هراسی سخت بر پاهام می افکند
لرزشی محسوس در دستان ، گریه ای محبوس در چشمش نمایان بود
نگاهش را به ابر آسمان می دوخت
دل من با دلش می سوخت
و می دیدم که انگشتان لرزانش ، بی وقفه
به جنگ کاروان گریه می رفتند...
و من در بهت و خاموشی ، برایش زیر لب آواز می خواندم :